خزان،
تهمت ناروای تابستان،
به فصلی ست
که بی هیچ چشمداشت
سنگ صبور برگهای ضعیف و
پریشان و
خسته است،
سرما،
نبود گرما نیست
سرما،
حقیقت محض اقرارهای بی ریای عشق
سرما،
گزش شیرین و خلسه ی سنگین فکرهاست،
آری
روئیدن فصل نمیشناسد.
کفن سرد و غم آلودش را
خوش به اندام زمین خواهد دوخت٬
گرچه باد...گرچه شب...
میتوان دلخوش بود
که طبیعت
آخرین برگ فروریخته ی جنگل پائیزی را
به خودش وا نسپارد تا مرگ٬
میتوان باور کرد
ریشه ها گرم و عمیق٬
ریشه ها پاک و صبور٬
زندگی را در خاک
چون امیدی که به قلبی جاریست
باردارند هنوز.
از عربده های دیوانه وارت،
آخرین فرزندان انسان هم،
ای سرکش مست
سرت شکسته و دیوارهای پر ابهام این جزیره پابرجاست
دیوارهای نامرئی ادراک...
انگار مرزها
انتقام گناهان مکتوم نیاکان را
مرموز و صبور ،
بر بشریت گسترده اند
و صدای جریانش در رگ ...
که به سان وسوسه های یک تیغ
در ذهن می ماسد
حمام فکر های عجیب
با اضطراب داغ
در بخار گم میشوم
و نقاط نیش خورده ی نا آرام
که با ناخنهای خشن
تمامشان را می خراشم
همیشه میدانستم
روزی خواهم فهمید
پشه ها
حقیقت زندگی را
خوب میدانند

سگهای نیمه شب های اطراف آبادی را
هرگز ندیده بود
و من از زوزه هایشان فهمیده بودم
که آنها
روح قهرمانان اسطوره هایمان اند.
دیوانه وار گل میدهند،
کسی چه میداند
شاید هم ،
حق،
با گوسفندان است
که گلها را بو میکنند
و می خورند.
جزئیات استفاده از نرم افزار زیر در نشریه مجال امده است.
برای دانلود برنامه روی عبارت زیر کلیک کنید.
تمام شب را
با وسواس تمام پائیدم،
باز هم
همان موشهای مضطرب تکرار
نصیبم شدند.